درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
ای آوارگی های پنهان گوش فرادهید
به این صداهای بی پروا که دلم را می شکنند
آشکار شوید وروشنایی رابرای دشت چیره سازید
حالا که نمی توانم گرمای دستهایش را احساس کنم
حالا که در لحظه هایم ندارمش
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سیب سرخی را به من بخشید ورفت
ساقه ی سبز دلم راچید ورفت
عاشقی های مرا باور نکرد
عاقبت برعشق من خندید ورفت
اشک برچشمان سردم حلقه زد
بی مروت گریه ام رادید ورفت
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط رویا در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 ساعت 21:15 موضوع | لینک ثابت
کم کم بار سفر میبندی بی تفاوت از اشکهایم می گذری
اشک هایی که روزی می گفتی نباید بیهوده ببارند
وهرکدامشان را بادنیایی برابر می دانستی اما حالا چه؟!![]()
جزاینکه صادقانه دوستت داشته ودارم
جزاینکه تمام بی توجهی هایت را به دلیل خسته گی ات دانستم
من فکر می کردم می توانم با تو همسفر شوم تاابد
اما هیهات که پیوند آب وآتش،خورشیدو ماه باهم ممکن نیست![]()
درحضور خورشید وجود تو حضورچون منی بی معناست
چقدرمرگم بی صداست بی صدا وخاموش![]()
میدانی حال چگونه ام؟
مثل ماهی ای که از آب دور مانده است![]()
ماهی تازه ای که ازآب دور می ماند
با ته مانده ی اکسیژن داخل آبشش نفس می کشد![]()
وخیلی تقلا می کند اما بعد ازلحظه ای کوتاه برای دستیابی به آب
باتمام توان خود به بالا و پایین می پرد![]()
ودرآخرهم بی صدا جان میدهد...؟!
نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 0:42 موضوع | لینک ثابت
تن سپردن به غریبه ، آخر شعر تو همین بود![]()
عاشقانه دلسپردن ، رم من فقط همین بود![]()
من نه اولین گل تو بلکه واپسین بودم![]()
اما عشق تو واسه من اولین وآخرین بود![]()
آرزوی رفته از دست، دنیای تازه مبارک![]()
واسه دستای دو رنگت دستای تازه مبارک![]()
بی نیازی ازمن وما باش ای عزیز کهنه کُش![]()
واسه چشمای قشنگت رسوایی تازه مبارک![]()
تازگی عزیزه اما نه تو وادی رفاقت![]()
پای رفته ها باید موند تاهمیشه تانهایت![]()
ازمن تنهای تنها ، به توی بی وفا نصیحت![]()
رسمای این روزگار همه جا نکن رعایت![]()
تن سردن به غریبه اخر شعر تو![]()
عاشقی جرم کوچیکی نیست ، همین و بس![]()
انسان ذاتاً همیشه دنبال چیزای تازه است![]()
وخب طبیعی هم هست![]()
اما دریک چیز نباید در ی تازگی بود که آن عشق است![]()
عاشق همیشه وهمیشه پای گذشته هایش می ماند ومی ماند![]()
نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه سی ام مرداد 1387 ساعت 0:27 موضوع | لینک ثابت
انسان با سه بوسه تکمیل می شود:
۱- بوسه ی مادر
۲- بوسه ی عشق
۳- بوسه ی خاک ![]()

هیچ وقت به کسی نگو ما به درد هم نمی خوریم ![]()
شاید اون به درد تو نخوره ولی ممکنه تو دوای همه ی دردای اون باشی
نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 23:41 موضوع | لینک ثابت
عشق یعنی یاد یک رویای نرم
عشق یعنی یک بیابان خاطره
عشق یعنی چهاردیوار بدون پنجره
عشق یعنی گفتنی با گوش کر
عشق یعنی دیدنی با چشم کور
عشق یعنی تاابد بی سرنوشت
عشق یعنی آخر خط بهشت
عشق یعنی گم شدن در لحظه ها
عشق یعنی آبی ترین بی انتها
![]()
نوشته شده توسط رویا در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 23:28 موضوع | لینک ثابت
پشت هر نگاه چشمات عکسی از من شکسته است
شعر من مثل یه خورشید به غروب واژه بسته است چه طلوعی داره چشمات لحضه ی مرگ ترانه
با تو باز میشه شروع کرد از یه شعر عاشقانه
میشه غربت را گذر کرد توسفرنلامه ی دستات
تویه فصل تازه گم شد توی دلگرمی حرفات کرچه این من شکسته گره ی گم کلافه
اما واسه تو هنوزم عاشق ترانه بافته
تویه بار واسه همیشه به من شب زده خو کندستی از شب سیاهو توی صبح واژه روکن
من واست کمم میدونم توولی شهرستاره
قسم تو هرجاکه باشه اول فصل بهاره
نوشته شده توسط رویا در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 0:27 موضوع | لینک ثابت
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!
افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم!
خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!
نوشته شده توسط رویا در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387 ساعت 0:13 موضوع | لینک ثابت
کاش زندگی ام پرازسادگی بود مثل همان کودک روستایی که
پاهای کوچکش را باقابی پراز وصله درآب رها میکنه
صدای آب زیباست وزوزه ی باد وقتی برگ درختان بید رو نوازش میکنه
برگهایی که به سادگی تسلیم زمان و زمین میشن
هیچ چیزساده تراز مردمان روستا نیست
مردمانی که صدای آب وزوزه ی بار رو میشناسن
مردمانی که به سادگی به آسمان ایمان دارن وبه
سادگی خدای سادگی ها رو می پرستند. ![]()
![]()
نوشته شده توسط رویا در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 ساعت 23:59 موضوع | لینک ثابت
دیدی به آخر رسیدم ، تنها بی کس وغریب ![]()
دروغ چشمای توبود، که شد واسم بازم فریب
منو رهاکن ازقفس ، غروب عشق خط بزن
ببین که آسمون شب جامه ی آبی کرده تن
روبرگای زرد خزون بهارونقاشی بکن
ابرای تیره امدن خورشید پنهون بکنن
قلب طلایی اون پشت سیاهی بشکنن
بیا نزارسبزبهاربه رنگ خاکستری شه
جای گلا توباغچه ها خالی بمونه همیشه
توقاب تیره ی چشات یه قلب پاره ای بکش![]()
نوشته شده توسط رویا در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 1:12 موضوع | لینک ثابت
کاش وقت قدم نهادن درخانه ی قلبم می گفتی که احساس هرچه باشد می گذرد
ووقت سخن های عاشقانه می گفتی که به مسخره می شنوی ومی گویی
ازفراقت گریستن بهتربودتاالتماس کردن ،که برای رسیدن به وصل تو حرف های دیگران ناباوربود
امامن هنوزهمان دخترتشنه ی بارانم که محبت دروغین توسیرش نمی کند
مراببخش که لحن کلامم عاشقانه نیست ویاس ها راپرپر میکند
که اگر طوفان بی مهری ات برآنان بوزد خشک می شوند.
![]()
نوشته شده توسط رویا در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 0:57 موضوع | لینک ثابت
واسه دلخستگی هام سایبونی
واسه بی طاقتی هام مهربونی
توشبایی که سردو بی ستارست
واسه من تو یه اغوش امنی
واسه دستای سرد من پناهی
واسه اشک های گرم من تو آهی
توروزهایی که من دلتنگ هستم
واسه من تو همون آغازراهی
واسه دلتنگی هام تو خسته می شی
واسه شادی هام تو خنده میشی
ولی وقتی که باز بی تو می مونم
واسه تنهایی هام چاره نمی شی
واسه خوابم تو یک رویای شیرین
واسه چشمهای من یه راز سنگین
ولی وقتی که من نیستم کنارت
واسه عکست می شم یه قاب زرین
نوشته شده توسط رویا در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 23:51 موضوع | لینک ثابت
باید آهسته نوشت
بادل خسته نوشت بالب بسته نوشت
گرم وپررنگ نوشت روی هرسنگ نوشت تابدانندهمه بدانند تا بخندند همه
که اگرعشق نباشد دل نیست
همیشه دوست داشتم ابرباشم چون ابر انقدر
شهامت دارد که هروقت دلش می گیرد جلوی همه گریه می کند
نوشته شده توسط رویا در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 23:28 موضوع | لینک ثابت
دل شکسته ام ازتکرار حادثه ها به دنبال
مرهمی هستم تاردپای زخمی را بزادیم
می خواهم فاصله هارا به فراموشی بسپارم 
وامید را به خانه ی کوچک قلبم دعوت کنم
اولین امید من آن وجود پاک توست
و آخرین امید من نگاه توست










نوشته شده توسط رویا در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 23:58 موضوع | لینک ثابت
چقدردوست داشتم یک نفر ازمن می پرسید 
چرانگاهایت انقدرغمگین است؟
چرالبخندهایت انقدربی رنگ است؟
اما افسوس... هیچکس نبود
همیشه من بودم وتنهایی پرازخاطره
اری باتو هستم باتویی که ازکنارم گذشتی وحتی
یکبارهم نپرسیدی چرا چشمهایت همیشه بارانی است؟؟!!
نوشته شده توسط رویا در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 ساعت 23:37 موضوع | لینک ثابت
پشت پنجره ها "ها" کرد ورفت
آرزوی بهترین ها کردورفت من هنوز چشمم به خط جاده هاست
اومراتنهای تنها کردورفت دفتر شعر مرا تا کردورفت
رفتنش حل معماها نبود اوکجا فکرمعما کردورفت
ازهوای شرجی چشمان من مثل ابری پابه آن پا کردورفت
بی حضورش باز دل بی پنجره است اوعزیمت سوی درها کردو رفت
درمیان دل نوشتن های من واژه های اشک پیدا کردورفت
باغ قلبم ازدرختان پرشده است اورفاقت باتبرها کردورفت
گرچه او همچو بهار سبز است وخوش اوندانست روبه سرما کردورفت
شکل قلبی روتن پنجره هاست پشت این پنجره ها "ها" کردورفت![]()
![]()
نوشته شده توسط رویا در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 23:21 موضوع | لینک ثابت
می خواهم باور کنم که دیگر دوست ندارم
ودلم ازرفتن تو نشکسته
می خواهم باور کنم که دیگر دلم
برای چشمانت تنگ نیست
ودرسکوت سرد لب هایت خنده های
پیشت را جست و جو نمی کنم
میخواهم باور کنم زندگی هست وادامه دارد
خورشید طلوع میکند وماه هنوز هم
دست هایش به سوی من درازاست
وغروب دلم که می گیرد به یاد تو نیستم
وشاید درامتداد روزمرگی های مداوم
وازروی بی حوصلگی است که
چشمان تورا به یاد می اورم
ودر نهایت غربت ازتوسخن می گویم
نمی دانم هرچه هست هنوز هم دوستت دارم
نوشته شده توسط رویا در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 22:49 موضوع | لینک ثابت
من میتونم یه شعربگم ازدل شب تا لب رود
ازچشای شاهزاده ها وقتی که هیچ عشقی نبود
کافیه که دلم بخواد واژه ها تودست منن
حیف که نمیشه باتو باز دوباره زندگی کنم
نمی تونم تا روز مرگ هرچی که تو بگی کنم
حیف که نشد فقط یه بار تکیه به شونهات کنم
فقط یه بارازته دل بشینم ونگات کنم
ازتوحیاط چشم تو سهم من اب پاشی نبود
هیچی بارم قشنگ تر از اینکه پیشم باشی نبود
حیف که خوشی گاهی میاد به ما دوتا سرمی زنه
وقتی میره دوباره غم مهمونه چشمای منه
به تو نمیشه دل سپرد تو که فقط یه خواهشی
نمیدونم که تو چرامی خوای ازم جدا بشی
ازتوچشات می فهمیدم دلت شکسته دلخوری
به جای عشق وعاشقی حالا پرازتنفری
باالتماس مخملیت یه حس ناب شکفته شد
چه شعرهایی به خاطرت چه لحظه هایی گفته شد
درسته که تورفتی وسری به من نمی زنی
ولی بذار خیال کنم که توهمیشه بامنی!
نوشته شده توسط رویا در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 ساعت 23:19 موضوع | لینک ثابت
"عشق محکوم به تبعید به دورترین نقطه ی مغز شده بود یعنی فراموشی"
قلب تقاضای عفو عشق را داشت
ولی همه ی اعضا با اومخالف بودند
قلب شروع کردبه طرفداری ازعشق
آهای چشم مگه تونبودی که هرروز آرزوی دیدن اون داشتی
ای گوش مگمه تونبودی که در آرزوی شنیدن صداش بودی
وشما پاها که همیشه آماده ی رفتن به سویش بودید
حالا چرااین چنین بااومخالفید؟
همه ی اعضا روی برگرداندند وبه نشانه ی اعتراض جلسه راترک گفتند
تنها عقل وقلب درجلسه ماندند
عقل گفت: دیدی قلب همه ازعشق بیزارند
ولی من متحیرم باوجودی که عشق بیشترازهمه تورا آزرده
چرا هنوز اورا حمایت می کنی؟
قلب نالید: که من بدون وجودعشق دیگرنخواهم بود
وتنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه ی قبل را تکرار می کند
وفقط باعشق می توانم یک قلب واقعی باشم
"پس من همیشه ازاوحمایت خواهم کرد حتی اگر نابود شوم "
نوشته شده توسط رویا در شنبه پانزدهم دی 1386 ساعت 0:9 موضوع | لینک ثابت
کاش زندگی ام پراز سادگی بود
مثل همان کودک روستایی که پاهای کوچکش را
با قابی پراز وصله در آب رها میکند
صدای آب زیباست زوزه ی باد وقتی برگ درختان بید رانوازش می کند
برگهایی که به سادگی تسلیم زمین و زمان می شوند
هیچ چیز ساده تر ازمردمان روستا نیست
مردمانی که صدای آب و زوزه ی باد رامی شناسند
مردمانی که به سادگی به آسمان ایمان دارند وبه
سادگی خدای سادگی ها را می پرستند![]()
![]()
نوشته شده توسط رویا در جمعه چهاردهم دی 1386 ساعت 23:41 موضوع | لینک ثابت
دوباره این منم تنهای تنها
غروب ساحل اوای موجا
دوباره رنگ چشم دریات
دوباره خالیه جای تو اینجا
دوباره می کشم عکس چشاتو
باحسرت روتن تب دار شن ها
نشستم روی سنگ وقصه می گم
ازعشق توبرای مرغ دریا
دروباره رفتی تنها گذاشتی
من باانتظارپوچ فردا
چه فرداها که رفت وبرنگشتی
چه رنجا که کشیده قلب شیدا
غروبه وقت رفتن بازرسیده
می رم تاجابمونه ردپاها
نشستم توی ساحل بی حضورت
چقدرتلخه چقدرتلخه خدایا
دوباره خاطرات باتوبودن
دوباره دیدن توتوی رویا
دوباره من دوباره غربتی شوم
دوباره خالیه جای تواینجا
نوشته شده توسط رویا در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 21:54 موضوع | لینک ثابت
پشت ا ین شبای سردشیشه ای
من همون مسافر تکیده ام
عمریه پشت نقاب غصه ها
رنگ خوشبختی رو من ندیده ام
روزو شب میگذره ازکناره من
تو غبار لحظه ها جا می مونم
تک و تنها و غریب وبی نشون
چشم به راه تو وفردا میمونم
تویی که خیالتم نیست که یکی
شب و روز اسمتو تکرار می کنه
می شینه تو کوچه های شب زده
باصداش ابرارو پیدا می کنه
می پره خواب ازچشمای آسمون
تن ابرا بوی بارون می گیره
سفره ی غصه هامو تکون بده
رنگ خوشبنختی و شادی رو به من
توبادستای خودت نشون بده
نوشته شده توسط رویا در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 23:34 موضوع | لینک ثابت
روي گونه ها ي خيسم تو مثل اشك چكيدي
زيربارون جدايي التماسمو نديدي
نديدي چه طور شكستم وقتي بي بهونه رفتي
تو شباي بي قراري ازدل زمونه رفتي
باورم نميشه كه تو ديگه نيستي توشب من
ديگه بازبرنمي گرده لحظه هاي باتوبودن
نگو ديره نگوديره راه برگشتي نداري
من با تمام آهم توي گريه جا ميزاري
نگوتوصداي گرمت ديگه آوايي نمونده
توبه ا نتها رسيدي واست آغازي نمونده ![]()
![]()
نوشته شده توسط رویا در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 ساعت 0:34 موضوع | لینک ثابت